سکوت سرو
در آغاز سکوت، و نه صدا، حاکم بود. در میانه سکوت حاکم است. و در پایان سکوت خواهد بود.
ببخشید که انقدر دیر به دیر میام آپ میکنم... امروز چند تا عکس گذاشتم. قشنگن! مال سد سنبل روده که خودم گرفتم و برای اینکه باز بشه (ماشالا با سرعت حلزونی ما) کوچیکشون کردم. خلاصه اینکه برید به ادامه ی مطلب يكي
بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و
در محيط آرامي صداي صخبت آن ها به گوش مي رسيد: شمع
اول گفت: من صلح و آرامش هستم ، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد.
من
باور دارم كه به زودي مي ميرم... سپس
شعله صلح و آرامش ضعيف شد و به كلي خاموش شد. شمع
دوم گفت: من ايمان هستم. براي بيشتر آدم ها ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي
وجود ندارد كه روشن بمانم... سپس
با وزش نسيم ملايمي ، ايمان نيز خاموش شد. شمع
سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمان.
انسان
ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند . آن ها حتي
فراموش كرده اند كه به نزديك ترين كسان خود عشق بورزند... طولي نكشيد كه عشق نيز
خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد.
چرا
شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر رو.شن بمانيد.
سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم
گفت: نگران نباش تا
زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم.
من
اميد هستم! با چشماني كه از
اشك و شوق مي درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.
نور
اميد هرگز از زندگيتان خاموش مباد
سهراب سپهری یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر
میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها تَرَک کوچکی
وجود داشت. بنابراین، کوزه ی سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی
ارباب می رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد. به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک
کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند. کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می
کرد، موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از این
که تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دو سال، روزی
در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا گفت: "در این دو سال من تنها توانستم
نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون ترَکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب
در راه بازگشت به خانه ی ارباب می شد. به همین خاطر، تو با همه تلاشی که کردی، به
نتیجه ی مطلوب نرسیدی." سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت: "از
تو می خواهم در راه بازگشت به خانه ی ارباب، به گل های زیبای کنار راه توجه
کنی." در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد
که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در
پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب، نشت کرده بود.
برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد. سقا گفت:"من از ترَک تو خبر داشتم
و از آن استفاده کردم. من در کناره ی راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از خانه بر
می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه ی اربابم
را تزیین کرده ام. بی وجود تو خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمی شد." یلدا نام فرشته ای است، با
تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب
زمستان آمده و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشد تا آدم ها زیر
گنبد کبود آرام تر بخوابند. یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیات خلوت خدا راه می رفت
و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب
به بوی او آغشته می شد. یلدا شبی از خدا پاره ای آتش
قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان
آنرا ندزدد. آتش در وجود یلدا بارور شد. فرشته ها به هم گفتند:
"یلدا آبستن است. آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند." فرشته ها گفتند: "فردا
که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مُرد." یلدا همیشه این کار را می
کند؛ می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند. راستی، فردا که خورشید را
دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از
خدا پاه ای آتش قرض گرفت. عرفان نظر آهاری امروز مطلبی چیزی ندارم بنویسم. عکسای دیروز رو میذارم. خودم گرفتم رفته بودیم دریا (بابلسر). این برای دستگرمی بود. خیلی زیباست. مگه نه؟ حتما برید به ادامه ی مطلب برای بقیه ی عکسا... عکس از خودمه ها!!! مغز عادت به تفکر دارد، هرگز آرام و راحت نیست و دوست دارد
که همیشه قضاوت کند. قضاوت، رکود مغزی است. در راه معنویات، بسیار بی باک باشید و
نگذارید مغزتان، رشد درونی تان را متوقف کند. در لحظه زندگی کنید و در جریان زندگی
تان جاری و روان باشید. سلام من اومدم باز هم با یکی از شاهکار های اوشو. حتما برید به ادامه ی مطلب. Little girl and her father were crossing
a bridge. آنگاه که هیچ چیز وجود نداشت، نه آسمان ها،نه زمین، و نه
هیچ یک از موجوداتی که در آسمان ها و روی زمین اند؛ تنها او بود. او ایزد
ایزدان، نامش زُروان بود. او همه ی هستی را در خود داشت: خوبی و بدی،
روشنی و تاریکی، ماده و روح،داد و بیدادگری، آغاز و فرجام. او زمان درازی یک هزار سال آرزوی فرزند کرد تا او را
فرمانروای جهان کند؛ اما دارای فرزند نمی شد. سرانجام او در امکان داشتن فرزند
تردید ورزید. آنگاه از آن آرزوی مقدس، اهوره مزدا و از آن تردید نامقدسش اهریمن
پدید آمد. اهوره مزدا گوهر روشنایی و خوبی و نیکی بود. اهریمن بدنهاد و پلید، نماد
ناپاکی بود. اهوره مزدا که آرزوی پدر زُروان را می دانست، در
همان زهدان، پناهگاه اولیه، بر برادر، یعنی اهریمن، راستی ها را باز گفت. به او
گفت هر آنکس زودتر به دنیا بیاید، پدر شهریاری جهان را به او می سپرد. اهریمن
بدکردار که بعد از اهوره مزدا پدید آمده بود، بر آن شد که نخستین فرزندی باشد که
به بارگاه زُروان می رسد اما اهوره مزدا به دهانه ی زهدان نزدیک تر بود.
اهریمن راهی جز دریدن شکم او ندید. او چنین کرد و به عنوان نخستین فرزند به بارگاه
پدر رسید و از او شهریاری جهان را خواست. زُروان دریافت که این، آن
فرزندی نیست که آرزویش را داشته است، اما چه باید می کرد؟ او قول داده بود و چاره
ای جز عمل به قول خود نداشت. زُروان شهریاری جهان را به اهریمن داد. آنگاه اهوره مزدا پدیدار شد؛ فرزندی که پدر آرزوی او را
داشت. پس پدر او را فرمانروای روحانی هستی قرار داد و آفرینش هستی را بدو داد. به
اهریمن گفت:"تو برای 9 هزار سال بر جهان مادی حکومت خواهی کرد. آنگاه در
انتهای 9 هزار سال، اهوره مزدا پیروز خواهد شد." بدین سان زُروان فرمانروایی موقت را به اهریمن سپرد
و به اهوره مزدا گفت:"تا بدین جا من برای تو یَزِش به جا آوردم و از
این به بعد این تویی که برای من یَزِش به جا خواهی آورد." آنگاه شاخه های بَرسَم، گیاه مقدس، را به اهوره مزدا
داد و او را تقدیس کرد. یَزش چیست؟یزش کنشی مستقل و آزاد است که جهان را به وجود
می آورد، آن را نگاه می دارد و حیات آنرا تجدید می کند. اهوره مزدا برای آفرینش
جهان، یَزشی به جا می آورد و یَزشی دیگر برای برای زندگی بخشیدن به نخستین انسان و
یَزشی دیگر برای رسالت زردشت. در پایان جهان، نجات بخش آینده با شرکت اهوره
مزدا، آخرین یَزش را به جای خواهد آورد که رستاخیز مرده ها خواهد بود. بی مرگی را
به زنده ها خواهد بخشید و بدی را از میان خواهد برد و هستی را تجدید خواهد کرد. بنابراین، با آغاز آفرینش اهوره مزدا، پیکار میان او و
اهریمن آغاز می شود. اهوره مزدا آفرینش را آغاز می کند. او نیکی و زیبایی را خلق
می کند؛ اما اهریمن هر چه را بد و زشت است می آفریند. سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری
دید. او با شکوهِ تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، بر خلاف جریان شدید باد
پرواز می کرد. عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: "این کیست؟" همسایه اش پاسخ داد: "این عقاب است_سلطان پرندگان. او
متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم." عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مُرد. زیرا فکر می کرد
مرغ است. از نویسنده ی ناشناس می تراود مهتاب نیما یوشیج باران با آخرین شدت می گریست و می بارید. نوشته شده توسط خودم(وقتی 12 سالم بود.)
ما،
در جوار هم زندگی می کنیم پس هدف ما باید کمک به یکدیگر باشد. اگر هم نمی توانیم
به هم دیگر کمک کنیم لا اقل موجب رنجش هم نشویم. دالای لاما کار
شما این است که کار خود را کشف کنید و سپس تمام وجود خود را وقف آن کنید. بودا همه
چیز معجزه است. اینکه انسان در حمام محو نمی شود خود معجزه است. پابلو پیکاسو دو
راه برای زندگی کردن وجود دارد: یکی آنکه به گونه ای زندگی کنیم که گویی هیچ معجزه
ای نیست و دیگر آنکه گویی همه چیز معجزه است. آلبرت انیشتین مفهوم
چیزهای گوناگون نه در خود آن ها بلکه در نگرش ما نسبت به آن ها نهفته است. آنتوان دوسنت اگزوپری هر
آنچه آغازی دارد پایانی نیز خواهد داشت. این واقعیت را بپذیر تا همه چیز خوشایند
شود. بودا " بودن " یعنی تغییر، " تغییر " یعنی بلوغ و
" بلوغ " یعنی استمرار فرایند پویای تولدی دوباره. هنری
برگستون هر
فرد یک آزادی است، یک آزادی ناشناخته؛ آزادی يی غیر قابل پیش بینی و غیر قابل
انتظار. شخص باید در آگاهی و ادراک زندگی کند. اشو وقتی
اتم می تواند چنین انرژی عظیمی دارا باشد، پس درباره ی انسان ها چه باید گفت؟
درباره ی این شعله ی کوچک آگاهی افروخته در انسان چه باید گفت؟ اگر روزی این شعله
ی کوچک به انفجار در آید، قدر مسلم به منبع نامحدودی از انرژی و نور مبدل می گردد.
این همان چیزی است که در مورد انسانی به نام " بودا " یا انسانی به
نام" عیسی مسیح(ع) " و " حضرت محمد(ع) " رخ داده است. اشو رخداد
واقعی فقط برای افراد واقعی روی می دهد. تکیه کلام گورجیف این بود:" در
جستجوی واقعیت نباش- خودت واقعی شو! " چرا که واقعی فقط برای افراد واقعی
اتفاق می افتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ می دهد. دانش
مانع از شناخت است. وقتی پرده ی دانش فرو افتد، گل شناخت شکفتن می گیرد. هر
انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم می گذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا
کند، پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفاً اینجا نیستی
بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است. کل هستی بر آن
است کاری را از طریق تو به انجام رساند. اشو خلاّق
باش. نگران نباش چه می کنی. انسان کارهای بسیاری را باید انجام دهد. اما هر کاری
را مبتکرانه، از روی شیفتگی و اخلاص، انجام بده. آنگاه کار تو عبادت می شود. اشو
ادامه مطلب
من دودم: می پیچم، می لغزم، نابودم.
می سوزم، می سوزم: فانوس تمنایم.گل کن تو مرا، و در آ.
آیینه ای شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد
دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.
قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبر
پوشم اوستا، می بینم خواب:
بودایی در نیلوفر آب.
هر جا گل های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم،
محراب تو دور از دست: او بالا،
من در پست.
خوشبو سخنم نی؟ باد "بیا" می بردم، بی توشه شدم در کوه"کجا"، گل چیدم، گل خوردم.
در رگها همهمه ای دارم، از چشمه ی خود آبم زن، آبم زن.

ادامه مطلب
ادامه مطلب

The father was kind of scared so he asked his little daughter,
'Sweetheart, please hold my hand so that you don't fall into the river.'
The little girl said, 'No, Dad. You hold my hand.'
'What's the difference?' Asked the puzzled father.
'There's a big difference,' replied the little girl.
'If I hold your hand and something happens to me,
chances are that I may let your hand go.
But if you hold my hand, I know for sure that no matter what happens,
you will never let my hand go.'
In any relationship, the essence of trust is not in its bind, but in its bond.
So hold the hand of the person who loves you rather than expecting them to hold
yours...
This message is too short......but carries a lot of Feelings.

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او
همان کارهایی را انجام که مرغها می کردند، برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را
می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
غروب آفتاب چه زیباست ولی...
ای کاش میدید دامن تاریک شب
که چگونه ظلمت یکباره جان گنجشک را گرفت
ای کاش می دانستم
چرا دل آسمان ناگهان گرفت
و چرا بارید
و چرا این قطره ی باران بس بود تا گلی روید...

می درخشد شبتاب ،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند .
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا !
به برم می شکند .
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند .
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب ،
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گوید با خود:
غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند.

باران اندک اندک می بارید.
گلی از روی زمین با او به گفت و گو نشست.
- باران گفت :"سلام"
- گل به نرمی پاسخ داد:"سلام ،بالاخره آمدی؟ انتظارت را می کشیدم."
- باران گفت :"چرا انقدر غمگینی؟"
- "نمی بینی؟ تمام گلبرگ های زیبایم از دست رفت، ریشه ام خشکیده و دیگر تاب و توان ایستادن ندارم، خسته و خواب آلودم."
- باران در حالی که سعی می کرد با گل همدلی کند گفت :"بیا من می بارم و تو کمی آب بنوش تا قوت بگیری!"
- گل با اندوهی بی انتها پاسخ داد:"آه ای باران! برای من دیر شده. روزها به انتظار آمدنت نشستم و با حسرت به گلبرگ هایی که مدت درازی برای ساختنشان صرف کرده بودم می نگریستم که دانه دانه بر زمین می افتادند. دیگر این آب دوایی برای من نیست. می ترسیدم قبل از مرگ تو را نبینم ولی حال که روی زیبایت را نظاره می کنم، می توانم با خیال آسوده بخوابم چون می دانم که دوستانم را آب خواهی داد."
... و این آخرین جملات گل سرخ بود.
در جنگل هنوز باران می آمد.
ناگاه بادی وزید و با کندن آخرین گلبرگ از گل، کلام سخنش را خاموش کرد.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ .
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من .
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است .
لیک چون باید این دم گذرد ،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است .
و اگر می خندم .
خنده ام بیهوده است.
دنگ...، دنگ ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت نمی آید باز .
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز .
مثل این است که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز .
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم ،
آنچه می ماند از این جهد به جای:
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم .
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم .
دنگ...
فرصتی از کف رفت .
قصه ای گشت تمام .
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،
وا رهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال .
پرده ای می گذرد ،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر ،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ...، دنگ...،
دنگ...
سهراب سپهری
صبحی سر زد ، مرغی پر زد ، یک شاخه شکست: خاموشی هست .
خوابم بر بود ، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب .
این سو تاریکی مرگ ، آن سو زیبایی برگ . اینها چه ، آنها چیست؟ انبوه زمان ها چیست؟
این می شکفد ، ترس تماشا دارد . آن می گذرد ، وحشت دریا دارد .
پرتو محرابی ، می تابی . من هیچم: پیچک خوابی . بر نرده ی اندوه تو می پیچم .
تاریکی پروازی ، رؤیای بی آغازی ،بی موجی ، بی رنگی ، دریای هم آهنگی!
سهراب سپهری
| Design By : Night Skin |


